زندگی یعنی خستگی! زندگی یعنی جنگی که هر روز تکرار می شود و در ازای لحظات شادی اش که مکث های کوتاهی بیش نیست، باید بهای گزافی پرداخت.
برگرفته از کتاب به کودکی که هرگز زاده نشد
از اوریانا فالاچی
ترجمه: مانی ارژنگی
انتشارات امیر کبیر
چاپ هفتم ـ آبان ۱۳۵۶
در مطلبی خواندم:
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:
"کودک که بودم، می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم، متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است، من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم که آن نیز مقدر نشد. اینک که در آستانه مرگ هستم، می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!"
امروز دوستی را غمگین یافتم ...
به او گفتم: «لبخند بزن»
لبخندی زد ...
پرسید: «عکسم را گرفتی؟»
نفهمیدم ...
گفت: «این شادمانی نیست، تبسم عکاسی است ...
لحظه های دروغین را واپس گذار ...»
چیزی به من آموخته بود.
آنگاه لبخندی زد و دور شد ...
برگرفته از کتاب آموختن را نیاموخته ایم
ناشر: تهران صدا
سال انتشار: 1383
در غروبی سرد از روزهای تعطیل کریسمس، پسر بچه شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. پسرک کفش به پا نداشت و لباسهایش هم کهنه و ژنده بود.
زنی جوان که از مقابل مغازه می گذشت، متوجه چشمان آبی پسر بچه شد که با اشتیاق به اجناس داخل مغازه خیره خیره نگاه می کرد.
زن جوان دست پسرک را گرفت، او را به داخل مغازه برد و برایش کفش و لباس گرم خرید.
وقتی از فروشگاه خارج شدند، زن جوان رو به پسر بچه کرد و گفت: عزیزم، حالا می توانی به خانه ات برگردی و از تعطیلاتت لذت ببری.
پسرک نگاهی به بالا انداخت و در حالی که به چشمهای زن خیره شده بود پرسید: ببخشید خانم، شما خدائید؟
زن با لبخندی گرم پاسخ داد: نه پسرم. من فقط یکی از فرزندان خدا هستم.
پسرک با هیجان گفت: می دانستم که باید نسبتی با خدا داشته باشید!
متاسفم که نمی دونم این داستان رو قبلا از روی چه کتابی خوندم و نویسندش کیه!
دوستان خوبم
خیلی خوشحال بودم که روی نیمکت روبروی من می نشستید و به حرفام گوش می کردید، ولی فعلا مجبورم تا اطلاع ثانوی باهاتون خداحافظی کنم...
دوستتون دارم که این مدت منو تحمل کردید و از این که دیگه بهم سر نمی زنید، غصه می خورم.
به امید دیدارتون هستم...خیلی زود
تینای خیلی اندوهگین که آخرشم آشپز نشد...
ماهیه شده بود باورش
تور اگه بندازه سرش
میشه عروس ماهیا
شاه ماهی می شه همسرش
ماهیه باورش نبود
تور اگه بندازه سرش
نگاه گرم ماهیگیر، میشه نگاه آخرش...
این شعر که امروز برای اولین بار خوندمش و نمی دونم کامله یا نه و اصلا نمی دونم مال کیه، شده حکایت خوش خیالی ما توی خبرگزاری!
چند وقتی می شه که تصمیم گرفتم برای خودم یه وبلاگ درست کنم. آخه همه دوستام وبلاگ دارن و من ترسیدم خدای نکرده از این قافله عقب بمونم!
بهانه هایی از جمله اینکه باید به مناسبت خوبی وبلاگم رو شروع کنم، کلی این ماجرا رو عقب انداخت.
آقای ه اولین بهانه رو از من گرفت و ازش یاد گرفتم که بهترین روز برای نوشتن اولین مطلبم، روز تولدمه.
بعد سر اسم وبلاگم ماتم گرفتم که اونم با کمک آقای ف حل شد و دیگه جز تنبلی که اونم فقط به دست خودم حل می شد، جای هیچ بهانه ای باقی نموند.
بالاخره از اونجایی که آدم روز تولدش هزارتا قول به خودش می ده، کنار گذاشتن تنبلی رو گذاشتم جزء اولین قولها و به این ترتیب آخرین بهانه برای ننوشتن وبلاگم هم تموم شد و اینک اولین مطلبم رو می نویسم.
به نظر من روز تولد هر آدمی، یکی از قشنگ ترین روزهای زندگیشه و از اونجایی که تعداد قشنگ ترین روزهای زندگی هر آدمی، باز هم البته از نظر من، به تعداد انگشت های ۲ دست هم نمی رسه، پس باید قدر این روز رو خیلی دونست.
باید اعتراف کنم که ۳۰ سال پیش در چنین روزی، اینجانب در ساعت ۳۰/۷ دقیقه صبح پا به این دنیا گذاشتم. حالا چرا آدمی که این ساعت رو برای تشریف فرمائیش انتخاب می کنه، بعدا به سختی می تونه با این ساعت کنار بیاد و اونو جزء ساعات تعریف شده زندگیش به حساب بیاره، از عجایب روزگاره!
گفتم ۳۰ سال پیش! یادم افتاد هنوز که هنوزه با مادر بر سر این موضوع خنده دار سن به توافق نرسیدیم. مادر جان می گه تو ۱۳ شهریور می شه ۲۹ سال و یک روزت ولی من فکر می کنم که ۳۰ ساله شدم و جالب اینجاست که این مبحث از اون سنی که من یادمه هرساله داره تکرار می شه و بعید می دونم قابل حل باشه. از قرار معلوم این رشته سر دراز دارد!
البته از نظر من خیلی هم فرق نمی کنه. چون باز هم از نظر من البته، سن فقط یک عدده. فقط یک عدد!
فکر می کنم باید بی خیال این عدد، سرشار از زندگی بود.
